از من میخواهی که جامه کریستین دیور بر تن کنم و خود را به عطر شاهزاده های موناکو عطرآگین سازم دایره المعارف بریتانیکا را از حفظ کنم و به موسیقی یوهان برامز گوش فرا دهم به شرط اینکه همانند مادربزرگم بیاندیشم!
از من میخواهی که پژوهشگری چون مادام کوری باشم ...چون مدونا و رقا صه ای دیوانه در شب سال نو چنان لوکریش بوریگا.هم بدین شرط که حجابم را همچون عمه ام حفظ کنم! و زنی عارفه باشم چون رابعه عدویه!
اما فراموش کردی که بگویی چگونه...!!
چشم خواب آلوده اش را مستی رویا نبود
لب همان لب بود اما بوسه اش گرمی نداشت
دل همان دل بود اما مست و بی پروا نبود...
از سر انگشتان سوخته ات می فهمد که چند یلدا را با کبریت های نمور و یکی سنگ چخماخ سر کرده ای...
برگ را که به جنگل هدیه میدهی
به نیم نگاهی در میابد چند بارت به خاک افکنده اند
صحرازدگانی که قیم درختانند.
آوای تو می خواندم از لایتناهی ![]()
آوای تو می آردم از شوق به پرواز
شب ها که سکوت است وسکوت است وسیاهی
امواج نوای تو به من میرسد از دور
دریایی ومن تشنه ی مهر تو چو ماهی
وین شعله که با هر نفسم می جهد از جان
خوش می دهد از گرمی این شوق گواهی
دیدار تو گر صبح ابد هم دهدم دست
من سر خوشم از لذت این چشم براهی
ای عشق تو را دارم و دارای جهانم
همواره توئی هر چه تو گویی و هر چه تو خواهی
من احساسی را که به هم داریم عشق مینامم تو هرچه می خواهی بنام
در اصل ماجرا تفاوتی نمیکند!

:ا گه کسی رو دوست داری آزادش بذار...
اگر به سوی تو برگشت مال توست اگر نه بدون که هرگز مال تو نبوده!
راستش اینو من چند بار به چند تا از دوستام گفتم زمانی که لازم بوده این کارو بکنن ولی...
اونا اینکارو نکردن گاهی میگفتم آخه چرا؟
چراشو الان می فهمم... این کار خیلی شجاعت میخواد شجاعت روبرو شدن با واقعیتی که تو شاید اصلا دوستش نداشته باشی!
گاهی از خودم می پرسم یعنی کسی هست که این شجاعتو داشته باشه؟...
كه موم شب به راه ما
چگونه قطره قطره آب ميشود
صراحي سياه ديدگان من
به لاي لاي گرم تو
لبالب از شراب خواب ميشود
به روي گاهواره هاي شعر من
نگاه كن
تو ميدمي و آفتاب ميشود...
گشتم نبود تا اينكه يك روز بي صدا خودش آمد...آرام وپاك...همانطور كه مي خواستم![]()
عصر پژمردن گلدون چترای سیاه تو بارون
شهر ما سرش شلوغه وعدهاش همه دروغه
آسموناش پر دوده قلب عاشقاش کبوده
چشما خونه ی سواله مهربون شدن محاله
نه برای عشق میلی نه کسی به فکر لیلی
کاش تو قحطی شقایق بشینیم توی یه قایق
بزنیم دلو به دریا من وتو تنهای تنها
اونقده میریم که ساحل از من و تو بشه غافل
قایقو با هم میرونیم اونجا تا ابد میمونیم
جایی که نه آسمونش نه صدای مردمونش
نه غمش نه جنب وجوشش نه گلای گلفروشش
مثل اینجا آهنی نیست
پس ببین یادت بمونه کسیم اینو ندونه
زنده بودیم اگه فردا وعده ی ما لب دریا...
در گريز از خويشتن پيوسته مي كاهم؟
چون در اين دنياي تاريك 
اين خاموشي نزديك
آنچه مي خواهم نمي بينم
وآنچه مي بينم نمي خواهم
ز سرزمين عطرها و نورها
نشانده اي كنون مرا به ذورقي 
ز عاج ها ز ابرها بلورها
مرا ببر اميد دلنواز من
ببر به شهر شعرها و شورها... ![]()

